mercredi, juillet 24, 2002

٭ چمدان من

اسماييل خويي در يكي از شعرهايش ميگويد كه وطن چيزي نيست كه بتوان آن را در چمداني جا داد

منهم وقتي به سراغ چمداني كه از ايران به اينجا همراهي ام كرده ميروم، از وطن تنها گذشته اي از خاطرات خوب و بد را مي يابم، چمداني كه خاك شانزده سال دوري از ايران و بخصوص از خانواده ام بروي آن نشسته است،
به ياد پدرم ميا �تم كه �وريه سال پيش يه خاطر بي احتياطي راننده اي براي هميشه ما را ترك كرد، او مثل هميشه با دوجرخه اش به خانه بر ميگشت، وقتي بياد خنده هاي ساده و بي آلايش و نگاه مثبتش به زندگي ميا�تم احساس ميكنم كه در همه لحظات خوب و شاد در كنارم است ايكاش ميتوانستم روزهاي بيشتري با او باشم

در چمدانم رد پايي از سالهاي كودكي و نوجوانيم مييابم كه دور از چشم پدرم، دوچرخه اش را بر ميداشتم و با خواهرم به سوي دريا و ساحل زيباي شني اش مير�تيم

در چمدانم حتي رد پايي از عروسي تنها برادرم است و جاي خالي من كه مثل هميشه نتوانستم در آنجا و در كنارشان باشم


چمدان را موقتا ميبندم ، مسا�ري در راه است، بايد كه خانه تكاني كنم، بايد دسته گلي را در گلدان روي ميز جاي دهم بايد بروم، آنها در انتظارم هستند،




٭ چمدان من

اسماييل خويي در يكي از شعرهايش ميگويد كه وطن چيزي نيست كه بتوان آن را در چمداني جا داد

منهم وقتي به سراغ چمداني كه از ايران به اينجا همراهي ام كرده ميروم، در آن تنها گذشته اي از خاطرات خوب و بد را مي يابم، چمداني كه خاك شانزده سال دوري از ايران و بخصوص از خانواده ام بروي آن نشسته است، به ياد پدرم ميا �تم كه �وريه سال پيش يه خاطر بي احتياطي راننده اي براي هميشه ما را ترك كرد، او مثل هميشه با دوجرخه اش به خانه بر ميگشت، بياد سالهاي كودكي و نوجوانيم ا�تادم كه دور از چشمش، دوچرخه اش را بر ميداشتم و با خواهرم به سوي دريا و ساحل زيباي شني اش مير�تيم چون اگر هم ميا�تاديم طوري مان نميشد

چند روز پيش عروسي تنها برادرم بود و من مثل هميشه نتوانستم در آنجا و در كنارشان باشم
شب دير وقت تل�ن كردم تا حتما عروسي تمام شده و بتوانم به عروس و داماد تبريك بگويم
�قط تبريكي آنهم بعد از جشن عروسي

وقتي بياد خنده هاي ساده و بي آلايش پدرم ميا�تم و از اينكه نگاه مثبتش به زندگي ر ا به ارث برده ام �كر ميكنم در همه لحظات خوب و شاد در كنارم است ايكاش ميتوانستم روزهاي بيشتري با او باشم


........................................................................................

dimanche, juin 23, 2002

٭ 㥇̑ʠȥ Ç‘æ�‡
مهاجرت به اروپا

روياي مهاجرت به اروپا مرا هر از گاهي به ياد امريكاييان در جستجوي طلا مياندازد كه ساليان سال را در روياي بدست آوردن اين گنج قيمتي بسر ميبردند اما وقتي به سرزمين طلا ميرسيدند از خود ميپرسيدند آيا براستي اين همان جايي بود كه آنها بارها در روياهايشان ديده بودند
با توجه به كارم كه در اداره مهاجرت است ، هر روز به دهها تن از اين جستجو گران طلا برخورد ميكنم كه با بهت از خود ميپرسند كه آيا اينجا همان سرزمين رويايي آنهاست يا به نوعي راه خود را به بهشت گم كرده اند، چقدر دلم ميخواست كه كمي پيشتر از اين ميتوانستند با اين واقعيت آشنا شوند و آگاهانه راه مهاجرت را بر گزينند.
واقعيت امروز مهاجرت، واقعيت سختي ست و هر روز نيز سختتر ميشود ، بخصوص كه با سياست �علي اروپا در آينده اي نزديك، پليس اروپا در امر مهاجرت شروع بكار خواهد كرد كه باز هم در جهت كنترل بيشتر مرزهاي مشترك خواهد بود



........................................................................................

samedi, juin 22, 2002

٭ امروز هوا در دومين روز تابستان لطيÙ� Ùˆ بهاري ست، عاشق چنين هوايي هستم ØŒ احساس بودن را در درونم ميجوشاند، به صلح Ùˆ آرامش دعوتم ميكند ØŒ دلم ميخواهد هر لحظه اش را زندگي كنم، باد ملايمي پرده اتاق را به رقص در آورده ØŒ Ú†Ù‡ ريتم زيبايي دارد ØŒ دلم ميخواهد باري ديگر، دخترم را ببويم Ùˆ ببوسم تا برق چشمان زيبايش مثل هميشه گرمي به تنم سرازير كند، چقدر دستان كوچكش مملو از زندگي ست Ùˆ چقدر دنياي او بزرگ Ùˆ براق است


........................................................................................

vendredi, juin 21, 2002

٭ با دوستم حرÙ� ميزدم نميدانم Ú†Ù‡ مدت گذشت اما Ú†Ù‡ احساس خوبي دارم هر وقت كه صداي Ø´Ù�اÙ� Ùˆ ارامش بخشش را ميشنوم، برايم مثل صداي موج است، ياد نوجواني ام مي اندازد روزهاي پر شر Ùˆ شور ان دوران انقلاب، دوران تصميمات بزرگ، دوران نه Ú¯Ù�تن ها با صداي موج دار
دوراني كه �قط به خودت �كر نميكني و دلت ميخواهد يك شبه همه چيز تغيير كند، دوراني كه از خودت ميپرسي چگونه ميتوان سرزميني را به باد داد ، به خودت ميگويي اينها همش روياهاي بيشمار توست و نميتواند واقعي باشد اما دوست دوست داشتني ام كه مثل من در ناكجا اباد قرار دارد ميگويد كه من تنها مسا�ر اين كشتي نوح نيستم و چه بسيارند انها كه ديگر ت�اوتي بين رويا و واقعيت نميبينند
راستي اگر ميتوانستيم دوباره به گذشته بر گرديم چند تايمان حاضر به تكرار اين گذشته بوديم؟


........................................................................................

mercredi, juin 19, 2002

٭ آشتي

خواب ديدم انجايم روي پلي كه مدتهاست ورم كرده، پلي كه بروي خزر سوار است و اب شور انرا در خود مي�شرد. در خوابم با پروازي به انسوي مرز ر�ته بودم، جايي كه ميتوانستم موج شكن شهر را ببينم. سوار بر قايق پارويي، گشتي روي مرداب ميزدم با حس غريبي كه توام با اشنايي و بيگانگي بود. سالهاي دوري چون عمري گذشته بود، عمري كه يك جوانه درخت ميشود اما در اين سالها سايه هايم كه ديگر شباهتي به من ندارند، هر روز از اين پل عبور كرده اند، انها كه ماندند را ميگويم، انها كه شاهد درخت شدن جوانه ها بودند.

اما چرا سايه هايم غمگينند؟ پس چرا موهايشان خاكستري شده؟ چرا خزر را پشت سر ميگذارند و به اين سوي مرز ميايند؟ با انها و با ما چه ر�ته است كه اينچنين از انجا مانده و از اينجا رانده شده ايم؟

ديروز در برگشت به خانه به حر�هايش �كر ميكردم، به من گ�ته بود كه بايد بيشتر مواظب قلبم باشم زيرا متورم از اعتراضهاي نه�ته است. او نميخواهد كه ذهنم از خاطرات سبز تهي شود.

در درونم چه ميگذشت كه ميخواست اينگونه خود را �رياد كند؟ اينبار چگونه ميتوانستم باري ديگر انرا در چادر �راموشي بپيچم.

پاهايم را بر پدال گاز �شردم. از راهي جنگلي كه بي شباهت به جاده چالوس نيست به خانه بر ميگشتم. همه چيز ارام به نظر ميرسيد. احساس ميكردم كه چيزي در زندگي كم ندارم اما با اينهمه خوشحال بودم كه عينك ا�تابي منظره چشمهاي قرمز و مرطوبم را به تماشا نمي گذاشت و صورتم با هواي خشك بيرون در تماس بود. پس چرا اين حس غريب كه راهم را در جايي دور گم كرده ام راحتم نميگذاشت؟

سايه هايم �كر مي كنند كه من تصوير واقعي از شهرم را �راموش كرده ام و تنها انها كه ماندند ميدانند كه بر شهر چه گذشت. دلم براي خودم و انها ميسوزد. ما كه حق انتخاب ماندن يا ر�تن را از دست داده ايم و تنها سير حوادث ما را به اين سو و ان سو پرت ميكند. چقدر مرزهااحمقانه بنظر ميايند و من چقدر بدون سايه هايم كوچك هستم.

باز هم بياد حر�ش ا�تادم كه گ�ت بيماريم با خوردن بيشتر از خاك خانه ام خوب ميشود يا بهتر بگويم ترجمه �ارسي حر�ش اين ميشود. شايد خنده دار باشد اما منظورش اين بود كه درونم از دوري خاكي كه به ان تغلق دارم ريج ميبرد و اگر بيشتر از اين خاك تغذيه كنم حالم بهتر خواهد شد. جمله �يلسو�انه اي ست. دعوتم كرد تا با خود اشتي كنم و مطمئن بود كه خواهم توانست زيرا اين قدرت دروني را در برق چشمهايم ميديد ولي من مثل او به اين قدرت اعتماد نداشتم، اين نيروي دروني كه هميشه چادر پيچ شده بود چگونه ميتوانست شوري ذهنش را �راموش كند ، چگونه ميتوانست اينهمه سالهاي دوري را به يكباره زنده كند؟ چگونه ميتوانست اينهمه �رياد را �راموش كند، چگونه ميتوانست ابي ها و سبزهاي خاكش را به سياه ذهنان ببخشد ؟ انها كه دستان الوده اشان حتي خزر را هم سرخ كرده است.

اگر تنها ميشد اينهمه خشم رابا اب خزر شست.




از خواب پرواز تا پرواز راه بسيار است


٭ ÂÔÊí

ÎæÇÈ ÏíÏã ÇäÌÇíã Ñæí �áí ßå ãÏÊåÇÓÊ æÑã ßÑÏå¡ �áí ßå ÈÑæí ÎÒÑ ÓæÇÑ ÇÓÊ æ ÇÈ ÔæÑ ÇäÑÇ ÏÑ ÎæÏ ãíÝÔÑÏ. ÏÑ ÎæÇÈã ÈÇ �ÑæÇÒí Èå ÇäÓæí ãÑÒ ÑÝÊå ÈæÏã¡ ÌÇíí ßå ãíÊæÇäÓÊã ãæÌ Ôßä ÔåÑ ÑÇ ÈÈíäã. ÓæÇÑ ÈÑ ÞÇíÞ �ÇÑæíí¡ �ÔÊí Ñæí ãÑÏÇÈ ãíÒÏã ÈÇ ÍÓ ÛÑíÈí ßå ÊæÇã ÈÇ ÇÔäÇíí æ Èí�Çä�í ÈæÏ. ÓÇáåÇí ÏæÑí �æä ÚãÑí �ÐÔÊå ÈæÏ¡ ÚãÑí ßå íß ÌæÇäå ÏÑÎÊ ãíÔæÏ ÇãÇ ÏÑ Çíä ÓÇáåÇ ÓÇíå åÇíã ßå Ïí�Ñ ÔÈÇåÊí Èå ãä äÏÇÑäÏ¡ åÑ ÑæÒ ÇÒ Çíä �á Ú龄 ßÑÏå ÇäÏ¡ ÇäåÇ ßå ãÇäÏäÏ ÑÇ ãí�æíã¡ ÇäåÇ ßå ÔÇåÏ ÏÑÎÊ ÔÏä ÌæÇäå åÇ ÈæÏäÏ.

ÇãÇ �ÑÇ ÓÇíå åÇíã Ûã�íääÏ¿ �Ó �ÑÇ ãæåÇíÔÇä ÎÇßÓÊÑí ÔÏå¿ �ÑÇ ÎÒÑ ÑÇ �ÔÊ ÓÑ ãí�ÐÇÑäÏ æ Èå Çíä Óæí ãÑÒ ãíÇíäÏ¿ ÈÇ ÇäåÇ æ ÈÇ ãÇ �å ÑÝÊå ÇÓÊ ßå Çíä�äíä ÇÒ ÇäÌÇ ãÇäÏå æ ÇÒ ÇíäÌÇ ÑÇäÏå ÔÏå Çíã¿

ÏíÑæÒ ÏÑ ÈÑ�ÔÊ Èå ÎÇäå Èå ÍÑÝåÇíÔ ÝßÑ ãíßÑÏã¡ Èå ãä �ÝÊå ÈæÏ ßå ÈÇíÏ ÈíÔÊÑ ãæÇÙÈ ÞáÈã ÈÇÔã ÒíÑÇ ãÊæÑã ÇÒ ÇÚÊÑÇÖåÇí äåÝÊå ÇÓÊ. Çæ äãíÎæÇåÏ ßå Ðåäã ÇÒ ÎÇØÑÇÊ ÓÈÒ Êåí ÔæÏ.

ÏÑ ÏÑæäã �å ãí�ÐÔÊ ßå ãíÎæÇÓÊ Çíä�æäå ÎæÏ ÑÇ ÝÑíÇÏ ßäÏ¿ ÇíäÈÇÑ ��æäå ãíÊæÇäÓÊã ÈÇÑí Ïí�Ñ ÇäÑÇ ÏÑ �ÇÏÑ ÝÑÇãæÔí È�í�ã.

�ÇåÇíã ÑÇ ÈÑ �ÏÇá �ÇÒ ÝÔÑÏã. ÇÒ ÑÇåí Ìä�áí ßå Èí ÔÈÇåÊ Èå ÌÇÏå �ÇáæÓ äíÓÊ Èå ÎÇäå ÈÑ ãí�ÔÊã. åãå �íÒ ÇÑÇã Èå äÙÑ ãíÑÓíÏ. ÇÍÓÇÓ ãíßÑÏã ßå �íÒí ÏÑ ÒäÏ�í ßã äÏÇÑã ÇãÇ ÈÇ Çíäåãå ÎæÔÍÇá ÈæÏã ßå Úíäß ÇÝÊÇÈí ãäÙÑå �ÔãåÇí ÞÑãÒ æ ãÑØæÈã ÑÇ Èå ÊãÇÔÇ äãí �ÐÇÔÊ æ ÕæÑÊã ÈÇ åæÇí ÎÔß ÈíÑæä ÏÑ ÊãÇÓ ÈæÏ. �Ó �ÑÇ Çíä ÍÓ ÛÑíÈ ßå ÑÇåã ÑÇ ÏÑ ÌÇíí 쾄 �ã ßÑÏå Çã ÑÇÍÊã äãí�ÐÇÔÊ¿

ÓÇíå åÇíã ÝßÑ ãí ßääÏ ßå ãä ÊÕæíÑ æÇÞÚí ÇÒ ÔåÑã ÑÇ ÝÑÇãæÔ ßÑÏå Çã æ ÊäåÇ ÇäåÇ ßå ãÇäÏäÏ ãíÏÇääÏ ßå ÈÑ ÔåÑ �å �ÐÔÊ. Ïáã ÈÑÇí ÎæÏã æ ÇäåÇ ãíÓæÒÏ. ãÇ ßå ÍÞ ÇäÊÎÇÈ ãÇäÏä íÇ ÑÝÊä ÑÇ ÇÒ ÏÓÊ ÏÇÏå Çíã æ ÊäåÇ ÓíÑ ÍæÇÏË ãÇ ÑÇ Èå Çíä Óæ æ Çä Óæ �ÑÊ ãíßäÏ. �ÞÏÑ ãÑÒåÇÇÍãÞÇäå ÈäÙÑ ãíÇíäÏ æ ãä �ÞÏÑ ÈÏæä ÓÇíå åÇíã ßæ�ß åÓÊã.

ÈÇÒ åã ÈíÇÏ ÍÑÝÔ ÇÝÊÇÏã ßå �ÝÊ ÈíãÇÑíã ÈÇ ÎæÑÏä ÈíÔÊÑ ÇÒ ÎÇß ÎÇäå Çã ÎæÈ ãíÔæÏ íÇ ÈåÊÑ È�æíã ÊÑÌãå ÝÇÑÓí ÍÑÝÔ Çíä ãíÔæÏ. ÔÇíÏ ÎäÏå ÏÇÑ ÈÇÔÏ ÇãÇ ãäÙæÑÔ Çíä ÈæÏ ßå ÏÑæäã ÇÒ ÏæÑí ÎÇßí ßå Èå Çä ÊÛáÞ ÏÇÑã ÑíÌ ãíÈÑÏ æ Ç�Ñ ÈíÔÊÑ ÇÒ Çíä ÎÇß ÊÛÐíå ßäã ÍÇáã ÈåÊÑ ÎæÇåÏ ÔÏ. Ìãáå ÝíáÓæÝÇäå Çí ÓÊ. ÏÚæÊã ßÑÏ ÊÇ ÈÇ ÎæÏ ÇÔÊí ßäã æ ãØãÆä ÈæÏ ßå ÎæÇåã ÊæÇäÓÊ ÒíÑÇ Çíä ÞÏÑÊ ÏÑæäí ÑÇ ÏÑ ÈÑÞ �ÔãåÇíã ãíÏíÏ æáí ãä ãËá Çæ Èå Çíä ÞÏÑÊ ÇÚÊãÇÏ äÏÇÔÊã¡ Çíä äíÑæí ÏÑæäí ßå åãíÔå �ÇÏÑ �í� ÔÏå ÈæÏ ��æäå ãíÊæÇäÓÊ ÔæÑí ÐåäÔ ÑÇ ÝÑÇãæÔ ßäÏ ¡ ��æäå ãíÊæÇäÓÊ Çíäåãå ÓÇáåÇí ÏæÑí ÑÇ Èå íßÈÇÑå ÒäÏå ßäÏ¿ ��æäå ãíÊæÇäÓÊ Çíäåãå ÝÑíÇÏ ÑÇ ÝÑÇãæÔ ßäÏ¡ ��æäå ãíÊæÇäÓÊ ÇÈí åÇ æ ÓÈÒåÇí ÎÇßÔ ÑÇ Èå ÓíÇå ÐåäÇä ÈÈÎÔÏ ¿ ÇäåÇ ßå ÏÓÊÇä ÇáæÏå ÇÔÇä ÍÊí ÎÒÑ ÑÇ åã ÓÑÎ ßÑÏå ÇÓÊ.

Ç�Ñ ÊäåÇ ãíÔÏ Çíäåãå ÎÔã ÑÇÈÇ ÇÈ ÎÒÑ ÔÓÊ.




ÇÒ ÎæÇÈ �ÑæÇÒ ÊÇ �ÑæÇÒ ÑÇå ÈÓíÇÑ ÇÓÊ


........................................................................................

samedi, juin 15, 2002

٭ بازديدکننده محترم،
خانه دوست به doost.persianblog.com کوچ کرد ...


........................................................................................

samedi, mai 25, 2002

٭ سلامي دوباره از خانه دوست به همه وبلاگ خوانان Ùˆ وبلاگ نويسان، پوزش از تاخير دو ماهه كه بيشتر بخاطر دلايل Ù�ني بود، بايد بگويم كه خانه دوست بدون كامپيوتر مثل خانه بيچراغ بود، پس اميدوارم كه ايزد يكتا هيچ خانه اي را بي چراغ نكند الهي آمين!
امروز در شهر بروكسل كه پايتخت اروپا نيز ميباشد جشن خياباني بزرگي صورت گر�ت كه واقعا تماشايي بود. اين جشن كه هر دو سال يكبار انجام ميشود نوعي اپراي خياباني است كه �رهنگها و مليتهاي مختل�ي را با ابتكار بسيار زياد و با رقصها و آهنگهاي متنوع معر�ي ميكند و هزاران ن�ر در آن شركت �عال دارند. اينبار شركت كنندگان با رنگهاي متنوعي سعي در اين داشتند كه از ت�اوت �رهنگها بگويند و بنوعي تن�ر خود را در مقابل ا�كار راسيستي به نمايش بگذارند.
حال تصور كنيد كه چنين جشني در ايران و با حضور زنان و دختران جوان و با رقص و پايكوبي صورت ميگر�ت، راستي �كر ميكنيد تا آنروزهنوز چقدر مانده؟
البته شايد عده اي بگويند كه در ايران هم سالي يكبار براي سينه زني آنهم به شكل مردانه به خيابانها ميريزند و رنگ سياه را هم به رنگهاي ديگر ترجيح ميدهند، اما اين كجا و آن كجا


........................................................................................

Home